تبليغاتX
:..:..:×انتظار×:..:..:

:..:..:×انتظار×:..:..:

خلاصه دنیای شما برای من خیلی کمه از این دیار بی کسی رفتن من مسلمه

صدای مرد زخمی

                       در سکوت کوچه های شب

نه باور کند درد تو را

                         چشمان همدردی

نه لب خواهد گشوده در جوابت

                                        هیچ ولگردی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 22:57  توسط فرامرز  | 

صدای مرد زخمی

                       در سکوت کوچه های شب

نه باور کند درد تو را

                         چشمان همدردی

نه لب خواهد گشوده در جوابت

                                        هیچ ولگردی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 22:54  توسط فرامرز  | 

صدای مرد زخمی

                       در سکوت کوچه های شب

نه باور کند درد تو را

                         چشمان همدردی

نه لب خواهد گشوده در جوابت

                                        هیچ ولگردی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 22:53  توسط فرامرز  | 

تو میتونی منو از پا در بیاری          تو میتونی که اشکم در بیاری

 

فقط تویی که میتونی عزیزم            منو عمری توی کما بذاری

 

تو میتونی روحم رو بپاشی             تو میتونی دوستم نداشته باشی 

 

آره تویی که میتونی عزیزم            بری لحظه ای و یاد ما نباشی

 

  ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم بگیری از دلم هوات رو

 

        ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات رو

 

تومیتونی نبینی خستگیمو             تو میتونی نفهمی بچگیمو

 

تو میتونی که نادیده بگیری           تمام لحظه های زندگیمو

 

بی وفایی تو خونته میدونم            میتونی بگذری اینم میدونم

 

میدونم میتونی بشکنی ساده         دل و حرمت و هر چی هست میدونم 

 

   ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم بگیری از دلم هوات رو

 

        ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطرات رو

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 9:42  توسط فرامرز  | 

خودمو گول می زدم توی دو رنگی                     نمی خواستم ببینم دل سنگی

 

می دیدم داشتی یواش یواش می رفتی                اما خواستم خوش باشی توی زرنگی

 

هی می گفتم دل خوش فردا می مونم                  واسه خوندن تو بودی تنها بهونم

 

هی می گفتم به خودم همش خیاله                     همه این حرفها یه شوخیه می دونم

 

تو چشمهات برقی نبود مثل گذشته                     تازه فهمیدم از این حرفها گذشته

 

                            من همونیم که بودم تو داری عوض می شی

 

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 9:48  توسط فرامرز  | 

آری آغاز عشق دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 10:59  توسط فرامرز  | 

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد؟

 

نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد

 

یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا

 

که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

 

اومدم آهسته نرم تر از یک پر غو

 

خسته از دوری راه خسته و چشم به راه

 

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

 

فکر کنم شدم دچار

 

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه

 

آره تنها باشه یار غمها باشه

 

یادته میگفتی گاه گاهی قفسی می سازم؟

 

می فروشم به شما

 

تا با آواز شقایق که در آن زندانی است

 

دل تنهاییتان تازه شود

 

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

 

صاحب یک نفسه

 

نیست که تازگی بده این دل تنهایی ما

 

پس کجاست اون قفس شقایقت

 

من رو با خودت ببر به قایقت

 

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

 

آره کاشکی دلشون شیدا بود

 

من به دنبال یه چیز بهترینم

 

تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

 

که از حادثه ی عشق ترانه ایست

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 19:29  توسط فرامرز  | 

نشانی

 

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که بر لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 11:39  توسط فرامرز  | 

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید کرد؟

 

نیستی سهراب که ببینی شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد

 

یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا

 

که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

 

اومدم آهسته نرم تر از یک پر غو

 

خسته از دوری راه خسته و چشم به راه

 

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

 

فکر کنم شدم دچار

 

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه

 

آره تنها باشه یار غمها باشه

 

یادته میگفتی گاه گاهی قفسی می سازم؟

 

می فروشم به شما

 

تا با آواز شقایق که در آن زندانی است

 

دل تنهاییتان تازه شود

 

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

 

صاحب یک نفسه

 

نیست که تازگی بده این دل تنهایی ما

 

پس کجاست اون قفس شقایقت

 

من رو با خودت ببر به قایقت

 

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

 

آره کاشکی دلشون شیدا بود

 

من به دنبال یه چیز بهترینم

 

تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

 

که از حادثه ی عشق ترانه ایست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 12:7  توسط فرامرز  | 

جمله ی من عاشقم این روزها تکراری شده

 

یه بهونه واسه ی گذار بی کاری شده

 

عاشقی گم شده با عشق میگه

 

اون هویت قدیم رو نداره

 

فکر نکن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه

 

روز و شب نالیدنه

 

زود یا دیر خوابیدنه

 

رنگ و زیبایی مرا که عشق نیست

 

عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست

 

یه نسیم گذرونه

 

عاشقی سوز درونه

 

عشق مثل پر پروانه لطیفه

 

مثل شبنم پر پاکی

 

مثل دریایی وسیعه

 

سر به زیر و بی دریغه

 

خیلی ها فکر میکنن که عاشقی گفتن جمله ی دوستت دارمه

 

هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره

 

زود میگن اون خودشه

 

اون یارمه

 

دلدارمه

 

نور ماه و تارمه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 12:5  توسط فرامرز  |